محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
340
تاريخ الطبرى ( فارسي )
هر كه را خواهى هدايت كنى ، مولاى ما تويى ما را بيامرز و به ما رحمت آر كه تو از همه آمرزگاران بهترى و براى ما در اين دنيا و در آخرت نيكى مقرر دار كه ما به - تو بازگشتهايم » و خدا عز و جل به حكايت حال فرمايد : « و چون گفتيد اى موسى تا خدا را آشكارا نبينيم به تو ايمان نياريم و صاعقه شما را بگرفت . » پس از آن خدا زنده شان كرد و يكايك زنده شدند و همديگر را بديدند كه چگونه زنده مىشوند و گفتند : « اى موسى تو هر چه از خدا بخواهى ميدهد از او بخواه كه ما را پيمبر كند . » و موسى دعا كرد و خدا آنها را پيمبر كرد و چنان كه فرمايد : « و شما را از پس مرگتان مبعوث كرديم » . آنگاه موسى بگفت تا قوم به سوى اريحا روند كه سرزمين بيت المقدس بود و برفتند و چون نزديك آنجا رسيدند موسى دوازده سالار از همه اسباط بنى اسرائيل بفرستاد و برفتند تا از جباران خبر آرند و يكى از جباران كه عاج نام داشت آنها را بديد و هر دوازده تن را بگرفت و در ليفهء خود نهاد و بار هيزمى به سر داشت و آنها را پيش زن خود برد و گفت : « اين قوم را ببين كه ميخواهند با ما جنگ كنند » و همه را پيش روى او ريخت و گفت : « همه را با پايم له كنم ؟ » زنش گفت : « نه بگذار بروند و آنچه را ديدهاند با قوم خويش بگويند » و عاج چنين كرد و چون قوم بيرون آمدند با همديگر گفتند اگر به بنى اسرائيل بگوييم از پيمبر خدا بر مىگردند ، خبر را نهان داريد و فقط به دو پيمبر خدا بگوييد تا بنگرند چه بايد كرد . و با هم پيمان كردند كه خبر مكتوم ماند . و چون باز گشتند ده كس از آن گروه پيمان بشكستند و آنچه را از عاج ديده بودند با كسان خود گفتند و دو نفر خبر را نگه داشتند و با موسى و هارون بگفتند . خدا عز و جل به حكايت حال فرمايد : « * ( وَلَقَدْ أَخَذَ الله مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ ) *